قهرمان ميرزا عين السلطنه
1561
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
افتاد و ده مرتبه زمين خورد تا آتش فراهم كرد . مشغول شد . اما هر دقيقه تقى و رضا سنگى يا كلوخى انداختند كه كيف ترياك و نشئه آن از ميان رفت . گاهى درخت را تكان مىدادند سيد حمزه اقلا چهار ذرع از زمين بلند مىشد و زمين مىخورد . آخر كار به نزاع كشيد . پاى برهنه ، سر باز تا نزديك ده تقى را دنبال كرد كه آن بيچاره از ترس به ناهار نيامده تا سيد حمزه به خواب رفت . بارى خواب خوبى كردم . بعد سوار شدم تند مىرفتم . از رامين گذشته رعايا استقبال آمده عذر از حركت آنشب مىخواستند . گفتم من مسافر هستم نه حاكم و توقعى نداشته و ندارم . مهربانى كردم . قدرى سربالا آمده بالاى گردنه سه چهار سوار پديدار شدند . حرفهاى صمصام همايون نزديك شديم معلوم شد صمصام همايون برادر كوچك مظفر الدوله و علينقى ميرزا هستند . بعد از احوالپرسى علينقى ميرزا بناى صحبت شهر را گذاشت . از دست وزير شكايتها كردند . دكان و بازار بستند ، وزير عزل شد و براى عزل او هشتصد تومان تقديم به حضرت و الا دادند و ميان صحبت فاصله به فاصله هم مىگفت « يوز تومان هم سيزين چين اليپ لر » يعنى صد تومان هم براى شما تهيه كردهاند . گفتم از دستهبندى بگو ، چه كسان هستند . دستهء خودشان كه ضد وزيرند گفت همه تمام علما ، تمام تجار ، تمام كسبه . گفتم اسم ببر گفت حاجى ميرزا ابو المكارم آخوند - شريعتمدار - شيخ الاسلام - نايب الصدر - نظام العلماء - شيخ حسين - مظفر الدوله و باقى اهل شهر تمام . آن دسته را بگو : امام جمعه - سلطان العلماء - قطب الاسلام - منيع الدوله - مستشير السلطنه - هژبر الممالك - مستشير الدوله - آقا موسى حسام نظام - مسعود الملك - حاجى عبد الرسول - حاجى معين و اخوانش ، و خيليهاى ديگر را هم شمرد . گفتم پس تمام اهل شهر كه با شما بودند اينهمه كه اسم مىبرى و من مىشناسم كى است . منفعل شده باز صد تومان تقديم را ميان آورد . گفتم وزير عزل شد ؟ گفت آرى . گفتم آخوند و حاجى ميرزا ابو المكارم نبايد داخل اين گفتگوها بشوند . گفت خير نيستند . ديدم صحبتش پايه و مايه ندارد . حركت را سرعت داديم . يك ساعت به غروب مانده بود دم درب باغ رسيدم . منشىباشى و نصر الله خان و ساير نوكرها استقبال آمده بودند . به نصر الله خان گفتم شهر را اينطور گذاشته و رفتم . سرى جنبانيد . منشىباشى هم سرفه كرد . داخل باغ شدم ديدم وزير و جمعى خارج مىشوند . متحير ماندم از صحبتهاى نيمساعت قبل علينقى ميرزا احوالى پرسيده همراه من آمدند . حضرت و الا توى فضاى گلكارى ايستاده و وثوق السلطان مأمور ،